یک داستان کاملاً واقعی!
یک داستان کاملاً واقعی!
خانمي طوطي اي خريد . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند . او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند . صاحب مغازه گفت : « آيا در قفسش آينه اي هست ؟ طوطي ها عاشق آينه هستند ، آن ها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند .» آن خانم يك آينه خريد و رفت.
روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطي هنوز صحبت نمي كرد . صاحب مغازه پرسيد : «نردبان چه ؟ آيا در قفسش نردباني هست ؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند.» . آن خانم يك نردبان خريد و رفت.
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد . صاحب مغازه گفت : آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشكل همين است . به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند ، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد . آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت.
وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش كاملاً تغيير كرده بود . او گفت : «طوطي مرد.»
صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد : «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد ؟» آن خانم پاسخ داد :« چرا ، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند ؟»
نتیجه گیری داستان و اینکه چقدر شبیه این موضوع در سازمانها اتفاق می افتد بر عهده خودتان!
هوشنگ سیفی هستم فارغ التحصیل کارشناسی ارشد رشته مدیریت خدمات بهداشتی و درمانی از دانشگاه علوم پزشکی ایران . 10 سال سابقه کار دارم که از این مدت حدود 6 سال مدیر بیمارستان های توحید 400 تختخوابی و کوثر 540 تختخوابی شهر سنندج بوده و در حال حاضر به عنوان مدیر توسعه سازمان و تحول اداری دانشگاه علوم پزشکی کردستان در حال انجام وظیفه می باشم. امید است این وبلاگ بتواند بعنوان منبعی برای دانشجویان و فارغ التحصیلان مدیریت خدمات بهداشتی و درمانی، اداره امور بیمارستان و اقتصاد سلامت باشد.